خرید بک لینک
« حزب وارسته » حزبم از روز ازل ، ساکن میدان من اند سر به تسلیم من وگوی به چوگان من اندحزب وارسته زِ خود،قائمه ي ملک من اند خود نبینند در این قائمه ، خواهان من اندحزب شیرین سخنان، بلبل اين باغ من اند بلبل باغ جنان ، در ره احسان من اندبلبل باغ جهاننـد و به تعلیم من اند بلبل باغ من و چهچه زن این چمن اندتربيت يافته گاننـد كه نيكو سخن اند داستان ساز من و عارف عرفان من اندگوشه گیران زِ هوس، مایل قرآن من اند قاضی امر من و حامل فرمان من اندگوشه گیران جهان،حزب نهانخان من اند مخزن ملك من و مركز برهان من اندعاقلان ، دایره ی مجمع ایوان من اند اهل حیرت به همین دایره حیران من اندحزب وفردي كه دراين مُلكن وافراد من اند جرعه نوش مِـي پيمانه و پيمان من اندحزب بي غِش و دغل ،قانع برهان من اند به امانـت بـگرايند و امينـان من اندفارغ از غصه ی دنیا ، ره عقبي بروند با قناعت به سرِ سفره ي احسان من اندزاهدانی1 كه به يك دايره در گِرد من اند جا گزینان به سلیمان ، در ايوان من اندپادشاهی نکنند ، بنده ی دربار من اند تاج شاهان جهان ، نو گُل بستان من اندآمر2 امر خدایند ، شکیبا سخن اند داور امر من و مُلک جهانبان من اندجان علوی که فراواناً و خواهان من اند رخصت اَر3دادمشان،جمله به قربان من اندجمله زیبا نظران ، زيور احسان من اند به تما

برچسب: نویسنده: نگار فدایی تاريخ: سه شنبه 25 مهر 1402 ساعت: 15:40

■ داستانی کوتاه به زبان کردی با برگردان فارسی به قلم زانا کوردستانی

برچسب: نویسنده: نگار فدایی تاريخ: سه شنبه 25 مهر 1402 ساعت: 15:40

بانو "آواز سامان" شاعر کُرد، زادهی اربیل عراق است.او از جمله شاعرانیست که شعرش در کتاب آنتولوژی شعر زنان کُرد که به زبان فرانسه چاپ و منتشر شده، گنجانده شده است.▪نمونهی شعر:(۱)حرفهایت،مرا به زیر سایهی ایوان خانهی قدیمیمان میبردهمان خانهای که پر از زنگار خاطرات است.تو دیر کردی و وقتی آمدی مرا در در آیینهی شکستهی اتاقت دیدی!.میان برگهای دفتر کهنهی شعرهایت!و کلماتت را دستهگلی کردی و افشاندی بر زنانهگی من.آن دم مشتاق سماع با تو بودم رقص بر نوک پنجههای پایمتا گرداگرد تو بچرخم در آستانهی آن ایوان خانهی قدیمیمان!چه روزهای خوبی بودگرچه هر روزش بوی تنهایی میداد.تو بیا بنگرچه کسی سختیهای آن زن را پایان بخشید و خاطرات تلخش را در میان آن خانهی قدیمی جا گذاشت موهای ریختهاش را بر شانههای پنجره نشانید! بیشک پیش از آن هم قلب من دست نیازت را خواهد گرفت و دست رد بر قلب زخمی تو نخواهد زد.آه...که زخمهای دلم دیر التیام خواهند یافت در این زمانه که تمامی لبها پوچ و شکستهاند...دیگر برگرد! بازآ!فقط تو میتوانی در این جنگل، زنی را بفهمی و عشق را بر سنگی بر افرازی...(۲)من و تو ساکن دو ستارهی دور از هم هستیم که هر لحظه چونان پروانه، دنبال هم میگردیم در سرزمینی پر از ترس و فوبیا در سرزمینی پر از زخم و خشونت به دنبال جاهایی هستیم که هیچگاه به آنجا نمیرسیم.(۳)من از نگاههای تو پرستش را آموختم،یاد گرفتم که از ترس اشکهای تو خویش را در میان چشمهایت پنهان کنم.اکنون، تو بهانهای برای من پیدا کن تا باورهایم رنگ نبازند منی که بیاختیار و ناخودآگاهبه تو پناه میآورم منی که از خویش دست کشیدهام در پناه پرستش تو...من از دنیایی دیگر و تو از سرزمینی دیگر به هم میرسیم...تو از دور و منم

برچسب: نویسنده: نگار فدایی تاريخ: سه شنبه 25 مهر 1402 ساعت: 15:40

قابل توجه مخاطبان غیر عضو ضمن عرض سلام و سپاس از مخاطبین گرامی از همه ی شما بزرگواران علاقه مند به شعر و ادبیات تقاضا میکنیم در صورتی که تمایلی به درج آدرس خود در کامنت هایتان را ندارید لطف کنید و در وبلاگ های شخصی دوستان پیام بنویسند. متاسفانه به دلیل مزاحمت های فراوان؛ در انوشا از ثبت هر گونه پیام بدون آدرس معذوریم ✏✏انوشا یک وبلاگ ادبی و گروهیست از مخاطبان محترم خواهشمندم در محتوای نظراتی که می نویسید نهایت دقت را داشته باشند✏✏✏کپی اثار ثبت شده در انوشا فقط در صورت اجازه و موافقت شاعر  و بعد از آن ذکر منبع امکان پذیر است✏✏✏✏سپاس از حضور ارزشمند و حسن توجهتان ðx9fx8c¹

برچسب: نویسنده: نگار فدایی تاريخ: سه شنبه 11 مهر 1402 ساعت: 1:29

چه گویمت که ازین دل چه میکشم ز فراقتتو آن بُدی که برفتی بگفتمت به سلامتنه طاقتم که نباشی نه قادرم به تلاشیز کار زمانه منم که شدم رفیق ندامتبه خون دیده بشویم ضیافت ستمش رامگر چنین شب خود را بدر کنم به سلامتاگر خوشم،به امیدت،نفس کشم،به امیدتعزیز من تو خوشی کن بجای من به نیابت موضوعات مرتبط: بداهه ، دلنوشته ، شخصی ، عاشقانه ، عارفانه

برچسب: نویسنده: نگار فدایی تاريخ: سه شنبه 11 مهر 1402 ساعت: 1:29

« دهر دني » کی دهر دنی1، در صدد2 سود من آمد کی در صدد خاطر بهبود من آمدای دوستِ حقیقی، طمع از دهر مدارید این دوست شما نیست،که دشمن بمن آمداز گمشدگان لب دریا خبري نیست این موج فنا بود ، که از بهر من آمدآیا چه خطرها،که از این دهر به من هست این گرگ اجل بود که بر جان من آمددر گردش خود، دهر مرا هیچ ندانست از گردش خود بود ، به نابود من آمدرمزی است دراین گردش این دهر کهنسال رمزش پـی آزردن و فرسـود من آمدای بی خبر از گردش اين دهر پُـر آشوب در آن خبری نیست،که بر سود من آمداز دهر بترسید،که ترسیدن عجب نیست این دهر همان است ،که آدم شکن آمداین دهر دني را ،غمی از کشتن ما نیست این نکته صحیح است ،پی نابود من آمداین دهر دني را ،غمی از غصه ی ما نیست این غصه ندانست ،که جورش به من آمدما در وطن خویش ، اگر امن و امانیم این دشمن ما بود ، چرا در وطن آمداین دهر به من ،چیز نـبخشید و نـیافزود با جور خفیَـش پی کمبود من آمدصد بار بگفتن خطراتش چه فزون است یک بار کسي نگفته ،که بر سود من آمداي مردم دنیا ، زِ همین دهر بـترسید ترسیدم از این دهر ، بـیادم کفن آمدبا قاعده ی فکر خود ، این دهر بـبینید این بی خبر از قاعده ی فکر من آمدپا مالم از این دهر، به سنگینی فیل است پایـش که سبک نیست،که بر پای من آمدآن پیر

برچسب: نویسنده: نگار فدایی تاريخ: سه شنبه 11 مهر 1402 ساعت: 1:29

صفحه بندی